می رقصیدیم!
در گذشته های دور...
و از برای آن هزار بهانه داشتیم..
ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ذوق میکردیم و شاد میشدیم و ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ و میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم دفع بلا کنیم،
جشنﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢودرمراسم جشن وشادیمان خواسته هایمان را باآفریدگار بزرگ در میان میگذاشتیم..
ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
و آفریدگار بزرگ نظاره گر شادی و سپاسگزاری ما بود..

ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
ﺟﺸﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﺷﺎﺩﯼ و سپاسگزاری...
ﺗﯿﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
آﺫﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﻤﻦﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
ﻭ ﻓﺮﻭﺭﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﺍﺩﮔﺎﻥ...
ﺳﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺭﯼ ﻭ ﺳﺮﻭﺵ...در فرهنگ کهن ما شادی و نشاط و رقص نشانه رضایتمندی از جهان هستی و آفریدگار بزرگ بوده است..
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ ﺳﻮﮒ ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
تا اینکه...
نمی دانم چه بر سرمان آمد که شکرگزاری و سپاسگزاری به درگاه آفریدگار بزرگ و رقص و شادیمان کم شد و به جایش نا شکری و ناسپاسی و غم و اندوهمان فراوان..
برچسب: سپاسگزاری,
نویسنده: غزل صالحپور